آسمان ابريست
دل ها پريشان
زندگي سخت است
خيابان سردوبي روح است
سرد سردم
جوراب پشمي مادر هم
يا كلاه بابا
چاره اش نيست
اين هوا سخت سنگين است
كو صدايي روشن
كو چراغي روشن
آب حوض هم دوباره يخ زد
و صداي ماهي
همه جا حرف ها بوي گرما دارد
واي اين مردم
چه سكوتي
همه گم
يخ زده تا شيره جان
نه كلامي نه سلامي
حرفي هم گرهست
حرف گرماست
يخ حوض كو
كو سرما
حال ماهي خوب است
يخ حوضش گويا
كمتر از ماهي همسايه هاست
گربه مي گفت به خدا...!
موج ۱۰/۱۱/۱۳۸۷
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 23:30  توسط موج
|
نالان نالانم
درفكر تغييرم... !
تغييرم ده
فرياد دارم فراوان
فريادرسي هست آيا؟
درفكرتغييرم... !
شرمنده ام در رويم نشاني نيست؟
فرياد دارم
فرياد رسي نيست!
زندگي را دوست دارم
درفكر تغييرم... !
آن بهار و تابستان و پاييز و زمستان
اين همه تغيير!
سهم من چيست از اينها
يك شكوفه يا يك سبد سيب سرخ
يا خش خش برگهاي مرده در زيرپا
يا كه آن برف سپيد كه يك رنگ است و سرد؟
درفكر تغييرم... !
نمي دانم تغييرمن آن موي سپيد است
يا كه آن چين و چروك؟
كه همان خط زمان است كه نشانم كرده!
روزها مي گذرد، با شتاب
من نيز مثل همان روز كه هرشب در گذر است
در فكر تغييرم... !
شايد يك عشق قشنگ
يا كه يك فكر قشنك يا همان موي سپيد
بهترين تغيير است.
من كه فرياد زدم در فكر تغييرم... !
فرياد رسي نيست انگار
در همين يك قدمي راه برايم باز است
راه را بايد جست
نه آن موي سپيد، نه خط زمان
مانعي نيست كه تغيير نباشد هرگز
آن سرو كه 6۰ يا كه70بهار ميگذشت از تغيير
باز در حال تغيير دگر است و نيست نالان
در فكر تغييرم... !
بايد آينده اي براي تغيير پيداكنم
يا كه كلاهي برايش مهيا كنم
در فكر تغييرم ... !
نه مي دانم نه مي توانم كه بدانم
كه فردايم همان تغيير است
يا كه همين است كه هست
در فكر تغييرم... !
هرچه مي خواهد ،شود
همان است كه من مي خواهم
يا كه تقدير است... !
در فكر تغييرم... !
۱۵/۰۹/۱۳۸۷ موج

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 23:42  توسط موج
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 23:9  توسط موج
|
ما در ميكده بوديم ولي مي نديديم
او در بت كده بودو مي فراوان مي ديد
اودربر هركس كه بود همان شد كه او بود
مادربرملت ولي آن شديم كه بوديم
ما با كس سر جنگ نداشتيم
او با خودش هم سرجنگ داشت
او خودش بودو خودش جز خودنميديد
ما خودمان را در بر جمع هرگزنديديم
مادوست بوديم براي دوستانمان
او دوست بود براي چه نميدانم
او دوست داشت كه دوستش بدارن همه
مانيز دوست داشتيم كه دوست بدارن همه
ماقيمتي فراوان براي دوست داشتيم
او قيمت دوست را خود پرداخت مي كرد
او هركه را بحركاري دوست ميداشت
مادر بر خود دوست فراوان داشتيم
مادوست همان بوديم كه اوبود
او مي خواست دوست آن باشد كه او بود
او نشد رستگار ما كه نديديم
ما نيز همانطور كه اوشد
اي دوست يك نكته به توگويم بگيرپند
تو نه او باش نه ما
آن باش كه نه ما بوديم و نه او
موج
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 0:4  توسط موج
|
عشق را بهانه كردم
كه بهانه براي نگاه اوست
دل را بهانه كردم
كه بهانه براي صفاي اوست
بوسه را بهانه كردم
كه بهانه براي لبان اوست
ديگر بهانه ندارم
كه بهانه همه براي اوست
اي كاش گرفتار سيل زمان نبودم
كه اين دل تنگي همه براي اوست
ساده نشد فدا براي همه بهانه ها
كه شيرين و فرهاد و مجنون همه براي اوست
اي كاش اين نبود وآن بود
ما اين و آنمان همه براي اوست
كو اين وفا و فداكاري آنان
اينها همه والله از آن اوست
كوآن دلبري،كه توان در سزاي او
آن دلبري همه والله از آن اوست
در چرخه عشق و دل و لب و اين و آن همه
من مانده ام كه ندارم توشه اي در سزاي او
تنها همين كه همه وجود من
لبريزمهرومحبت وفاي اوست
موج
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 2:51  توسط موج
|
هی فلانی، زندگی شاید همین باشد...
یک فریب ساده و کوچک،
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی من گمانم زندگی باید همین باشد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 0:32  توسط موج
|
غمگين نباش از دوري يار
اين افسانه همه سال بوده است.
اين خلوت تو و اين سكوت شب
آن مرغ كه نشاط آن روزهاست
اين غم كه دواي توست
اين ها همه نشانه شادي گذشته است
شايد بيايد و اين انتظار با خاطرات تو شيرين تر شود.
آن دل كه ندارد مرغ تورا
آن دل كه ندارد در سكوت خود
حتي لحظه اي ياد و خاطر روي يار،
پس دوا كنش
اي كه گناه عشق تورا كرد غم زده
برخيز تا ميكده راهي نيست
برخيز
اي مست مي غم
حال شاد باش
كه درد تورا دوا هست اي مبتلا.
آن كه دوا ندارد غم از آن اوست.
موج
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 3:59  توسط موج
|
هوشنگ ابتهاج در سال 1306 در شهر رشت زاده شد .
دوره آموزش دبستاني را در همين شهر و آموزش دبيرستاني را در تهران پايان رساند .
وي مدتي را به عنوان مدير کل شرکت دولتي سيمان تهران به کار اشتغال داشت از سال 1350 تا 1356 نيز برنامه گلهاي تازه و گلچين هفته راديو ايران را سرپرستي مي کرد.
او در دوران دبيرستان اولين دفتر شعر خود را به نام نخستين نغمه ها منتشر کرد.
وي با سرودن شعر هاي عاشقانه آغاز کرد اما با کتاب شبگير خود که حاصل سالهاي پر تب و تاب پيش از 1332 است به شعر اجتماعي روي آورد.
****************************
بسترم
صدف خالي يک تنهايي است
و تو چون مرواريد
گردن آويز کسان دگري ...
****************************
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 2:57  توسط موج
|
آزارو جفا و حيله هاخوي تو است عاشق گشتن رسم سركوي تواست
هرروز جفا كني و عذرآغازي عذرتوعذارعنبرين بوي تو است
********
آن كس كه بنده قرارش باشد با نيك و بد خلق چه كارش باشد
گربنده اي اختيار درباني كن آن خواجه بود كه اختيارش باشد
********
اي دل تو ز خلق هيچ ياري مطلب وز شاخ برهنه سايه داري مطلب
عزت زقناعت است و خواري ز طلب با عزت خود بسازو خواري مطلب
********
اي در تو عيان ها و نهان ها همه هيچ پندارو يقين ها و گمان ها همه هيچ
از ذات تو مطلقاً نشان نتوان ديد كه آنجا كه تويي بود نشان ها همه هيچ
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 2:38  توسط موج
|
يه هيزم شكن وقتي خسته ميشه كه تبرش كند بشه نه اينكه هيزمش زياد بشه
تبر ما انسانها باورهامونه نه آرزوهامون
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 2:6  توسط موج
|
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
كه هرچه بر سرما ميرود ارادت اوست
نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آينه ها در مقابل رخ دوست
صبا زحال دل تنگ ما چه شرح دهد
كه چون شكنج ورقهاي غنچه توبرتوست
نه من سبوكش اين دير رندسوزم و بس
بسا سرا كه اين كارخانه سنگ سبوست
مگر تو شانه زدي زلف عنبرافشان را
كه بادغاليه ساگشت و خاك عنبر بوست
نثار روي تو هربرگ گل كه در چمنست
فداي قد تو هر سرو بن كه بر جوست
زبان ناطقه در وصف شوق نالانست
چه جاي كلك بريده زبان بيهده گوست
رخ تو در دلم مرادخواهم يافت
چرا كه حال نكو در قفاي فال نكوست
نه اين زمان دل حافظ در آتش هوسست
كه داغدار ازل همچو لاله ي خودروست
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:44  توسط موج
|
خانم ميمنت مير صادقي (ذوالقدر ) در سال 1316 از اصطهبانات فارس چشم به جهان گشود دوره آموزشهاي دبستاني و دبيرستاني را در شيراز به پايان رساند و به دانشگاه ره يافت و در سال 1339 در رشته زبان و ادبيات فارسي از دانشکده ادبيات دانشگاه تهران با درجه فوق ليسانس فارغ التحصيل شد آنگاه چندي به کار آموزگاري پرداخت در سال 1358 بازنشسته شد.
دفترهاي شعر
بيداري جويباران
با آبها و اينه ها
جانهاي آفتابي
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 21:55  توسط موج
|
خجل نشو زجواني
كه جواني ازآن توست
توجواني كه زندگي همه براي توست
نه آن درخت پير نه آن پير خراب
به جواني نبودند مثل تو
غم تو از نداري و دل تنگ و فراغ يار نيست
اين ها همه بهانه است
عقده ي داشته ها و نداشته هاست
ما داشتيم
گفتند ندار باش
ما كاشتيم
كفتند برداشتيم
خلاصه اختيار با ما نيست
پس چرا غم
بايد شاد بود
بيا حتي اگه شده
با سيلي
گونه رو سرخ كنيم
كه سرخي اون
گل محبت مارو
دوباره آشكار كنه
تا كي صحبت از غم و اندوه
تا كي ملال و غم دوري يار
بيا
سايهبگو از شادي يار
بگو كه خجل نيستي ز جواني
زندگي هست
زندگي از آن توست
زندگي آن گونه است
كه
سايه به جواني تو ساختي
پس بيا شاد باشيم
موج
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:56  توسط موج
|
كوشيدن،جستن،يافتن و هرگز تسليم نشدن راز موفقيت است .
كارلاين
هر شري چاره اي دارد،مگرحماقت .
جبران خليل جبران
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:16  توسط موج
|
بر آتش عاشقيت جان خود عودكنم
جان بنده توست من به جان جود كنم
چون پاك بسوزد آتش عشق توجان
صد جان دگر به حيله موجود كنم
*******************
با درد تو انديشه درمان نكنم
با زلف تو آرزوي ايمان نكنم
جانا تو اگر جان طلبي خوش باشد
انديشه ي جان براي جانان نكنم
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:5  توسط موج
|